تبلیغات
زندگی جاریسیت - دهه ی 1990
زندگی جاریسیت
جمعه 3 خرداد 1392 :: نویسنده : ..علی ..
شکاف نسبتاً بزرگ رو تنه ی یه تیکه چوب بزرگ، شاید کف چوبیه یه اتاق، که می شد از اونجا کارگاه نجاری یا قالیبافیه یه پیر مرد ساکت و آروم را دزدکی نگاه کرد. رنگ قهوه ای چوب و انتظار پیرمرد تویه شهر خلوت و ساکت بدون حتی یک نفر آدمی زاد.
 شاید شبیه فیلم های دهه ی 1990بود. نمی دونم از کجا شروع شد. موسیقی متنی مثل صدای سایش الماس ها روی هم.نمی دونم کجا بودم. هر جا بودم زبانم فارسی نبود. بار اولم بود، تویه ماشینی مثل یه کاسه ی بزرگ با نیمکت هایی مثل نیمکت های قایق معمولی و بدون سقف نشوندنمون. همراهانم را نمی شناختم. شبیه من بودند ظاهراً. مشتاق رفتن به فضا. یکی شون یا شاید سه تاشون پیراهن سفید پوشیده بودند با یه شلوار جین آبی کم رنگ، شاید جای چندتا خش و پارگی را روی شلوارهاشون دیدم... نمی دونم شاید هم ندیدم.سفر اول را یادم نیست بجز احساس بی وزنی موقع فرود اومدنش. سفر دوم قرار نبود من تو قایق یا همون فضاپیما باشم. همراهامون چندتایی بیشتر از قبل بودند منم خودم رو بینشون گم کردم. پریدیم تو قایق پرنده اما مثل اینکه چندتایی انصراف دادند، بامن می شدیم سه نفر. باز هم همون لباس ها. اصلا باهم حرف نمی زدیم. قایق حرکت دورانی خودش را شروع کرد. انگار یکی گفت که دارند کار میز چهار درجه آزادی را روی این پرواز امتحان می کنند. بدون روشن شدن یا حداقل بدون صدایی از روشن شدن یه موتور، ماشین پرنده راه افتاد، اما این بار از بی وزنی خبری نبود. کنترل چنددرجه چرخش دورانی کمی سخت بود. قایق بلند نمی شد یا شاید قرار نبود بلند بشه، انگار رویه خط مستقیم روی زمین کشده می شدیم. دور و برمون آبیه آسمون بود و زیر پامون یچیزی مثل کویر نمک. در حال عبور از فصل ها بودیم، خیلی سریع رسیدیم به زمستون. خوردن سپر پژو ی "ه" و "ع" به کمرم منو به خودم آورد. "ع" پشت فرمون بود.  قایق ایستاد، زمین که الان شبیه یه آسفالت تازه به نظر می رسید ،خیس بود، چند متری با برف فاصله داشتیم، "ه" جاش را با من عوض کرد، من پیاده شدم و کنار "ع" تو ماشین نشستم و راه افتادیم. "ه" پاهاش رو زمین می کشید، برف ها به دو طرف بیرونیه قایق می پاشید، سرم را از شیشه ی پژو بیرون آوردم و داد زدم: "ه" پاهاتو بالا بگیر. قایق از ذهنم فراموش شد، "ع" را هم انگار کنارم ندیدم، سر یه پیچ موتورم را دیدم رو جک بود. پیاده شدم، هنوز زمستون بود، برف کم ارتفاعی روی زمین خودنمایی می کرد. سوار شدم. انگار زمین نبودم، حداقل اینو مطمئنم سر یه قله بودم یا شاید تویه منطقه ی ممنوعه قدم گذاشته بودم. صخره ها را لمس می کردم. صخره هایی غار مانند با دریچه های هشتی شکل که توشون هشتی ها تکرار می شد. از این غار ها چندتایی کنار هم بود. یه جای خیلی خیلی بکر، دور از دست رس مردم، نوشته های روی صخره ها با اسپری رنگی می گفت، که تویه هر کدومه این غار ها حتما قبل از من  حداقل یه زن و مرد بوده، خاکستر روهم تلنبار شده تویه بزرگترین هشتی داخلیه غارها نشون میداد که داستانه باهم بودن هر کدوم از اون دو معشوق دفعات زیادی اینجا تکرار شده؛ اما تکرار شدنی مقدس و اهورایی. ظاهرا اینطور به نظر می رسید که تموم باهم بودن ها بی فرجام بوده و به جدایی ختم شده. چندباری نگاه دزدکی از زیر پام به اتاق همون پیرمرد که تنها تویه شهر بی آدمی زاد زندگی می کرد، افتاد. انگار باید بود زودتر از اون غار ها دور می شدم و می رفتم. از غار اول بیرون اومدم. تاریخ های نامفهومی رو در و دیوار بیرونیه غارهای هشتی شکل نوشته شده بود. از شکل قلب های تیر خورده رو درو دیوار غار می شد صدای گریه های دوری و تنهایی و عشق نیمه کاره را به وضوح شنید. کلمه ی بزرگ و پر رنگ "موعود" که زیرش دوتا حرف لاتین " I:I " با چندتا تاریخ نوشته شده بود، حسی سرشار از بغض را بهم القا می کرد... غار دوم خیلی قشنگتر از اولی بود تکرار هشتی ها منظم تر، روشنایی و تمیزی خاصی داشت، از کنار تکرار آخرین هشتی، راهی به داخل یه اتاق خیلی روشن باز می شد،مثل اینکه آدمهایی اینجا زندگی می کردند، اما جدایی از متروکه بودن همه ی اونها خبر میداد. ناشناس بودن اسم "م" فرزند "ع ف ا " منو تو فکر فرو برد، داخل یکی از همون هشتی های خیلی قشنگ این کلمه ها نوشته شده بود. سرم را که چرخوندم باز همون پیرمرد را از زیر پام دیدم، انگار وارد یه اتاق سفید و روشن دیگه ای شده بودم اتاقی مثل اتاقه گنجه ی خونه ی "ب". کودکی های "ف" با مادر و خواهرش بود که داشتند اسباب و اثاثیه ها رو پاک می کردند و می چیدند، و من فقط نگاه می کردم و اونها منو نمی دیدند. یکی منو صدا کرد و دیگه چیزی ندیدم.
 "م" فرزند"ع ف ا" هنوز ذهنم را مشغول کرده!!!


ترانه ای پر از حس از باران زیادی. دیروز کشف کردم. حتما دانلود کنید خیلی قشنگه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ..علی ..
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :