تبلیغات
زندگی جاریسیت - به هرچه بیندیشی وسعتش می دهی، به آنی بیندیش که دلخواه توست (لبخند سوم)
زندگی جاریسیت
تابستون سال 85 بود
صبح زود از خواب بیدار شد
صبحانه را به انضمام یک لیوان آب پرتقال، سبک به بدن زد
از زیر قرآن ردش کردند
مقصد دانشکده ی فنی مهندسی دانشگاه شهرکرد بود، طبقه دوم؛ سالن سمینار
همگی سوار ماشین شدند
مادرش دعا میخوند و پدر دلداریش می داد، خودشم با یه ساعت اوماکس خیلی خوشگل و گرون بازی می کرد؛ گاهی هم یه نگاهی به برگه ی فرمول ها می انداخت
مادرش لیست ملزومات را برای بار صدم چک کرد؛
مداد: رفت
تراش: رفت
پاک کن: رفت
کارت ملی: رفت
شکلات: رفت
ساعت: رفت
کارت ورود به جلسه: رفت
همه چیز مرتب بود؛
خودش یه لحظه به این فکر کرد که " اگر موقع امتحان مداداش گم بشه، چه اتقافی می افته؟ کارتش جامونده باشه چی می شه؟ آیا واقعا ساعت به درد می خوره؟"

فاصله ی بن شهرکرد طولانی تر از همیشه سپری شد
رسید
جلوی دانشگاه خیلی خیلی شلوغ بود
راس ساعت؛ دروازه ها باز شد
مسافت طولانی را تا فنی مهندسی پیاده قدم زد
رسید
رفت و سرجاش نشست
تا شروع رسمی آزمون، بیست دقیقه فرصت داشت
در این فاصله مثل بقیه ی بچه ها، با خودش گفت "بذار یه دستشویی بریم"
.
.
.
خلاصه گلاب بروتون تا اومد تو دستشویی بشینه؛ جفت مدادها از جیب پیراهنش افتاد و رفت پایین
سراسیمه اومد بیرون، به ذهنش رسید از نگهبانی دم در یه مداد قرض بگیره؛ خدا را شکر یه مداد استدلر پوسته قرمزِ خوب بهش دادند
خیالش راحت شد؛ آه... یه نفس عمیق کشید
رفت و رو صندلی خودش نشست
عقربه های ساعتش را رو دوازده تنظیم کرد، که به محض شروع شدن امتحان با فشار دادن پیم ساعت، وقت تست زدن را مدیریت کنه
آزمون شروع شد
دفترچه ی عمومی رو با صلوات برداشت
پیم ساعت را فشار داد، اما انگار ساعت خوابیده بود
ساعت رو زود از مچ دستش باز کرد و چند بار به کف دستش کوبید؛ اما فایده ای نداشت، ساعت از کار افتاده بود!
بیخیال ساعت شد و تست های عمومی را جواب داد.
وقت دفترچه ی عمومی تموم شد.
می بایست شماره ملی ده رقمی را پایین پاسخنامه بنویسه و امضا کنه
می خواست مطمئن بشه که شماره را درست نوشته، شماره را از کارت ورود به جلسه کنترل کرد:
حدس بزنید چی می دید؟
شماره ی ملی چاپ شده روی کارت ورود به جلسه اشتباه بود، رقم6 را اشتباه 7 تایپ کرده بودند
اوه نه! می بایست قبل آزمون به باجه ی رفع نقص مراجعه می کرد و اطلاع میداد
بارها و بارها تو خونه، کارت را هم خودش، هم مادرش و هم پدرش نگاه کرده بودند، اما اصلا متوجه اون اشتباه نشده بودند
کار از کار گذشته بود
موضوع را به یکی از مراقب ها اطلاع داد
مشغول دفترچه اختصاصی ها شد
مراقب کارت را با خودش برد؛ بعد چند دقیقه برگشت، بهش گفت بعد از آزمون یک کپی از کارت ملی برامون بیار، مشکلی نیست
آه... این دفعه هم بخیر گذشت
خلاصه
آزمون تموم شد
ظهر بود
ناهار را از رستوران گرفتند، جای شما خالی تو پارک تهلیجان ناهار صرف شد
بعد از ظهر هم آزمون هنر داد؛ تنها تونست یک دونه تست بزنه، تستی بود درمورد فیلم "من زمین را دوست دارم" با بازیگری "علیرضا خمسه".
اون روز پر هیجان تموم شد
برگشتند خونه
دوماه گذشت
نتایج کنکور اومد: علی اونسال بین همکلاسی های ریاضی رتبه دوم را آورده بود، شده بود دوازده هزار. درضمن درصد ریاضی و فیزیک بالاتری نسبت به بقیه زده بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ..علی ..
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :