تبلیغات
زندگی جاریسیت - زیر باران باید ... (لبخند اول)
زندگی جاریسیت
شنبه 30 آذر 1392 :: نویسنده : ..علی ..
ترم اول.
نود همین دیروز بود، یادم میاید که چقدر سخت بود تهران رفتنم،
 هیچ جایی برای ماندن نداشتم، به معنای واقعی واژگان مبارک " خانه به دوش".
 صبح ها ساعت چهار بامداد می بایست از بن به شهرکرد می رسیدم، اتوبوس را با راننده روشن می کردیم.
 بی خوابی و سرمای زمستان تا مرز دیوانه شدن نوازشم می داد. تازه چشمانم گرم می شد که رسیده بودیم صفه ی اصفهان،
 داد زدن های راننده هنوز در گوشم می جنبد،
 نیم ساعت توقف را می شد با یک لیوان چای تلخ، لیوانی سیصدتومن از دکه ی همان آنطرف های همیشه ی خاطرات برگ زد.
هر لحظه سوالی در ذهنم تکرار می شد؛ که آیا می ارزد؟ چوپانی یا کشاورزی راحت تر نبود؟
نگران می شدم.
 دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم،
 به یاد دیالوگ معروف حسین پناهی که می گفت: من می خوام برگردم به کودکی!! چای سرد می شد.
مسافر ها دانه دانه می آمدند و اتوبوس پر می شد؛ مسافران دو دسته بودند؛ مسافران همیشگی تهران مثل خودم و مسافران سالی یکبار. توجیه کردن و کنار آمدن با دسته ی اول همیشه راحت بود. اتوبوس به راه می افتاد و در بین راه تا می شد، قم-دلیجان هم می گرفت.
از اصفهان که بیرون میزد فیلم بی معنی و مسخره ای را برای بار دهم نقد می کردم.
 با کامی شیرین و ابهامی تلخ  به تهران میرسدم؛ هنوز هیچ جا را بلد نبودم؛ اتوبوس تا آرژانتین می رفت، اما مترو ی ترمینال جنوب برایم نقش شاهراهی را داشت که بی آن،  بی تردید گم می شدم؛
 خلاصه همان ترمینال جنوب از اتوبوس مقدس پا بر زمین گران تهران می نهادم و ناچار در شلوغی مترو؛ قید خراب شدن اتوی لباس و واکس کفش هایم را میزدم و به هر زحمتی که بود در موج آدم ها غرق می شدم  تا خود را بچپانم داخل قطار.
فاصله تا مترو میرداماد دقیقا یک ساعت سرپا ایستادن بود. نا گفته نماند که اوج فشار و نقل جای سوزن انداختن،  ایستگاه دروازه دولت بود.
 از  ایستگاه شهید همت که می گذشت جا برای نشستن پیدا می شد، همان دو دقیقه نشستن هم حالم را جا می آورد.
 پله های میرداماد را بالا می آمدم و از کنار مردم، نگران رد می شدم.
 در گنجینه ی واژگان کوچه و بازار با جماعت راننده "مستقیم" خلاصه ی جمله ی: از میرداماد تا نرسیده به ونک بود، سوار تاکسی ها که اکثرا هم شخصی بودند می شدم و سر کوچه ی نور مقابل دبیرستان غیرانتفاعی، خیلی دور تر از  پل میرداماد پیاده می شدم. کوچه را تا خیابان قبادیان قدم میزدم.
سکوت آمیخته با شکوه خانه های مجلل در آن خیابان با درختان کهن سال اقاقیا همیشه مرا به یاد فیلم های عاشقانه ی دهه ی هفتاد می انداخت و لذت بخش تر از همه صدای نرم خش خش برگ ها بود...

دانلود آهنگ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ..علی ..
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :